|
هوالحق از سخنان امیرالمؤمنین علی علیهالسلام هنگام به خاک سپردن سیدهء زنان فاطمه علیها السلام: درود بر تو ای فرستاده خدا از من و دخترت که در کنارت آرمیده ،و زود تر از دیگران به تو رسیده. ای فرستاده خدا ! مرگ دختر گرامیت عنان شکیبایی از کفم گسلانده ، و توان خویشتنداری ام نمانده. اما برای من که سختی جدایی تو را دیده و سنگینی مصیبتت را کشیده ام جای تعزیت است ـ نه هنگام تسلیت ـ. تورا بالین ساختم در آنجا که شکاف قبر تو بود ، و جان گرامی ات میان سینه و گردنم از تن مفارقت نمود. (ما همه از خداییم و به سوی خدا باز میگردیم.) امانت باز گردید ، و گروگان به صاحبش رسید .کار همیشگی ام اندوه است و تیمار خواری ، و شب زنده داری . تا آنکه خدا خانه ای را که تو در آن به سر می بری برایم گزیند ـ و این غم که در دل دارم فرو نشیند ـ .زودا دخترت تو را خبر دهد که چه سان امتت فراهم گردیدند ، و بر او ستم ورزیدند. از او بپرس چنانکه شاید و خبر گیر از آنچه باید ، که دیری نگذشته و یاد تو فراموش نگشته . درود بر شما ، درود آن که بدرود گوید نه که رنجیده است و راه دوری جوید. اگر باز گردم نه از خسته جانی است ، و اگر بمانم نه از بد گمانی است ـ بلکه امیدوارم بدانچه خدا شکیبان را وعده داده ـ و پاداشی که بر آنان نهاده ـ . (خطبه ۲۰۲نهجالبلاغه ترجمه استاد شهیدی)
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط راضیه رجایی
|
هوالحق
یکرنگترین حادثهی ساکت دوران بگذار تماشا کنمت سیر زمستان! بنشین و درنگی بده بر پای شتابت ای جان من ای جان من ای جان من ای جان! بنشین غزلی داغتر از چای بنوشم در چشم تو بی دغدغهی خالی فنجان شیرینی آغوش تو آرامش خوابم بر شانهی لرزان تو گیسوم پریشان در روشنی سایهی ابروی نمازت ای صبح تبسم چه هراس از شب طوفان؟ بر موی سپیدت بنشان شوق حنا را تا گل کند از خانهی من رنگ بهاران... من که هیچوقت حاضر نیستم به خاطر اینکه دیکتم 20 بشه طوفان رو توفان بنویسم، این قیافهی لوس و تیتیش مامانی اصلا به هیبت اون نمیاد!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط راضیه رجایی
|
بسم الله الرحمن الرحیم حضرت امام حسن مجتبی علیهالسلام: مهیای سفر آخرت شو و توشه ی آن سفر را پیش
از رسیدن اجل تحصیل نما و بدان که، تو طلب دنیا می کنی و مرگ، تو را طلب می کند .بار مکن اندوه روزی
را که هنوز نیامده است بر روز یکه در آن هستی، بدان که هر چه از مال تحصیل نمایی
زیاده از قوت خود، در آن بهر ه نخواهی داشت و خزینه دار دیگری خواهی بود.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط راضیه رجایی
|
هوالحق
مرحبا و آفرین به کشته شدن در راه خدا (سیدالشهدا علیهالسلام)
ماه روشن بودی از خورشید گردون سر شدی چشم خفاشان عالم کور! روشنتر شدی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط راضیه رجایی
|
هِلال بن نافع میگوید: من در نزدیکی حسین ایستاده بودم که او جان میداد؛ سوگند به خدا که من در تمام مدّت عمرم، هیچ کشتهای ندیدم که تمام پیکرش به خون خود آلوده باشد و چون حسین صورتش نیکو و چهرهاش نورانی باشد. به خدا سوگند لَمَعات نور چهره او مرا از تفکّر در کشتن او باز میداشت! ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط راضیه رجایی
|
هوالحق یکی نیست یه این دولتهای بیچشم و رویِ پر توقعِ استکبار جهانیِ! غرب، بگه بابا کی بیشتر از ما برای فرهنگ و مذهب شما دل سوزونده؟ پشت جلد دفتر و کتابای دانش آموزای طفل معصوم کدوم کشور شده محل ادا و اطوار عروسکای باربی شما؟ خداییش کم برای همین دزد بامعرفتتون، رابینهود و از این دست پهلون پنبههاتون مراسم تجلیل گرفتیم و تو سر پهلونمردامون زدیم؟ نه! خدا وکیلی، کدوم صدا و سیمایی هرسال برنامههای عادی خودشو به خاطر جشن کریسمس شما تعطیل کرده تا محبوبترین اسباب بازی یچههاشون بشه مجسمهی بابا نوئل؟! آخه بی معرفتای نمک نشناسِ استکبار جهانیِ شیطان بزرگِ غده سرطانیِ...!، به جای اینکه به خاطر اینهمه خدمت بی چشم داشت یه کارت پستال پست کنید سرسال نویی! هنوز آدم بده داستان ماییم؟ واقعا که...
برای بابانوئل سفرهی نون و پنیر و پسهمون همیشه بود تو کتاب قصهمون پابه پای حرفای حکیم باشی می نشستیم لب حوض نقاشی ما و گنجیشکا پر از شادی بودیم توی آسمون آزادی بودیم تا اینکه بازیای دوئل اومد از تو" لبتاب" بابا نوئل اومد کوچهی خیالمون و خونی کرد ما رو توی خونمون زندونی کرد درختا آتیش گرفته گر و گر اومده بابانوئل با دست پر یه درخت کاج و یک شمع کوچیک تو قفس گنجیشککا جیک و جیک و جیک اینهمه عیدی اورده واسمون تا بگیره خورشید و از آسمون کتاب قصه رو پاره دوس داره آسمون و بی ستاره دوس داره آسمون قصه بی خورشید و ماه شب و روز خونمون سرد و سیاه ما که لج نبودیم اینجوری با هم دستامون همیشه بود تو دست هم باز بیایم آشتی کنیم و دس بدیم هدیهی بابانوئل رو پس بدیم نذاریم بیاد دیگه در بزنه به کتاب قصمون سر بزنه بیاد و بد کنه حال قصه رو ببره نون و پنیر و پسه رو...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط راضیه رجایی
|
هوالحق از رکعتِ بلندِ شبِ آسمان سر است قد قامت قد تو که الله اکبر است
دستان تو قنوتِ تَرِ مستجاب عشق بر خشکیِ لبان تو آیات کوثر است
جاری شده ست در رگ تو غیرت علی بازوی پر توان تو مفتاح خیبر است
دریا همه عطش شدو باران خون گرفت در سینهات که مأمن گلهای پرپر است
بی دست و اسب از قفس خاک رد شدی یعنی برای شوق تو پرواز بهتر است
ای پاسدار آل نبی! در زمین چنین آیا حسین توست که بی یارو یاور است؟! دلهای کودکان، همه آتش گرفت و سوخت برخیز زینب تو مگر بی برادر است!؟
تشنه آمد كنار آب نشست، دست دريا پر از تمنا شد تشنهتر از هميشه برمي گشت، آسمان غرق در تماشا شد
چشم در چشم كودكان آتش، خيمه در انتظار او ميسوخت ناگهان اسب بيسوار از دور در غباري غليظ پيدا شد
يال در يال اسب ميآمد خبر تلخ تازهاي با او داغ شد سينة زمان ناگاه پيش افتادنش زمين پا شد
ماه در شرم خاك ميغلتيد، غيرت از نام كوهها افتاد آن طرف شب پر از سياهي تيغ اينطرف آفتاب تنها شد □ او كه درياي مهرباني را به تمناي كودكان ميبرد تا هميشه، هميشة تاريخ دست آب آورش معما شد!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط راضیه رجایی
|
بسم اللهالرحمنالرحیم كسيكه رضاي خدا را طلب كند، گرچه همراه با ناراحتي و غضب مردم باشد، خداوند او را از امور مردم كفايت ميكند. و كسيكه رضا و پسند مردم را طلب كند به غضب و سَخط خداوند، خداوند امور او را به مردم ميسپارد! (لمعات الحسین/ص 25) ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط راضیه رجایی
|
به ساحت مقدس حضرت فاطمه زهرا سلامالله علیها
اين باغ پر از لاله تبر كاش نميديد بر پهلوي خود ضربت در كاش نميديد
يا زخم زبان از در و ديوار نميخورد يا زود چنين داغ پدر كاش نميديد
در خانه، علي بغض نميكرد، و زهرا در خلوتِ او ديدهي تر كاش نميديد
بر بستر مظلوم حسن گريه نميكرد در تشتِ طلا خونِ جگر كاش نميديد
يك كرببلا حادثه بر دوش نميبرد بر نيزه سرِ ماه پسر كاش نميديد
در آتش و خون قاسم او حجله نميبست يا زينب خود را به سفر كاش نميديد
از پيشِ علي، فاطمه اي كاش نميرفت اين شب، شبِ پر غصه سحر كاش نميديد
نور را خنده و گل را به لب غم بگذارد عشق را آمده تا در دل آدم بگذارد
بر دلِ تنگ پدر سينهي سنگين شده از درد فاطمه آمده تا بوسهي مرهم بگذارد
فاطمه آمده تا آمده تا كوه نگريد تا علي سر به شبِ چاه، دگر كم بگذارد
تا بجوشد تب خون در رگ بيغيرت تاريخ كربلا را به دل مردهي عالم بگذارد
زينبش در شب خفاش دلان نور بخواند تا كه در جام پر از مستيِشان غم بگذارد
فاطمه آمده تا، آمده تا... ميرود اما بايد اين مسأله را فاطمه مبهم بگذارد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط راضیه رجایی
|
|